آفتاب، آرام و زرین، بر شانههای کوهستان دست نوازش میکشید و راه، از میان پیچوخم کوه و کوتل، ما را به مرکز آموزشی نمبر «۱» میرساند؛ به جایی که در سکوت باشکوه قلهها، امید هنوز نفس میکشید.
در دامان کوههای سر به فلک کشیده، نسلی را دیدیم که نان را از سختی سنگ میستاند و رؤیا را از بلندای آسمان. دستهایشان بوی رنج میداد، اما چشمهایشان لبریز از فردا بود. زندگی برایشان آسان نبود، اما هیچ دشواری نتوانسته بود شوق آموختن را از دلهایشان برباید.
کنارشان نشستیم؛ سخن گفتیم، شنیدیم، پرسیدیم و در آیینه نگاههایشان، آینده را تماشا کردیم. لبخندهایشان از جنس صداقت بود و صمیمیت، در چهرههایشان چون چشمهای زلال جاری. هر واژهای که بر زبان میآوردند، بذر آرزویی بود و هر آرزو، قلهای که برای فتح آن، دل به راهی دشوار سپرده بودند.
آن روز، کوهها تنها سنگ و صخره نبودند؛ شاهدان خاموش نسلی بودند که ایمان داشت با قلم، میتوان از بلندترین قلهها نیز عبور کرد. و ما، در میان آن همه صفا و امید، دریافتیم که بزرگترین معجزه، نه در شکوه کوهستان، بلکه در دلهایی است که با همه رنجها، هنوز به روشنایی فردا ایمان دارند.